4/4/90
11:50 ص
اوضاع آنگونه که مے پنداریم نیست، آنگونه که مے پندارند هم نیست. وقتے برخے خاطرات، سلسله وار از ذهن عبور مے کند تا دست تقدیر الهے را به تو نشان دهند، زبان را جز به حمدش بر کار دیگر نمے توان واداشت.
در ممالک اسلامے آل سعود همواره با لقبے که خود بر خویشتن نهاده بودند شناخته مے شد. خادم الحرمین. آرے، آنگونه که ناخواسته ذهن خسته نیز گاه این دو را قرین هم جاے مے داد و از یکے نام دیگرے به ذهن تبادر مے کرد.
تلخے در جایے بود که امت اسلامے از خاور تا باخترش سخن از مدح این خاندان به زبان مے راندند غافل از پشت پرده و با تفاخر عکس ها از مبلغانشان به تو نشان مے دادند که چگونه تنگاتنگشان عکس یادگارے گرفته اند تا به آن مباهات کنند و تو مے ماندے که چگونه پول و ریا عقل از سر امت ربوده است!!
با خود مے اندیشیدم آینده چه مے شود؟! مے دانستم آل سعود را عَلَم کرده اند در برابر انقلابے از جنس نور اما دیدن اینکه چگونه نور بر ظلمت غلبه مے کند از افق چشم هایم دور مانده بود.
اما دست تقدیر الهے اینگونه خواست جلوه کند، که سیاهے نفت بر تارک آل سعود نمایان شود، آن هنگام که جهل این خاندان امانشان نداد و دخالت کردند در جایے که مے بُرد آبرویشان را در پهناے سرزمین هاے اسلامے. آل سعود اکنون در سراشیبے نفرت همچنان به پیش مے تازد. اعراب ممالک اسلامے که روزے به سر خادم الحرمین قسم مے خوردند امروز یک سر شعار انزجار از این خاندان را به گوش فلک کشیده اند و آن را قرین نام شیطان مے خوانند. امروز انقلابے از جنس نور سرمشق است براے این بیدارے.
آل سعود دیگر خادم الحرمین نیست بلکه قاتل کودکان و زنان بحرین، منفور مردمان یمن و خائن به آرمانهاے مصر است.
آل سعود دیگر خادم الحرمین نیست.
زمان بادیست که مے وزد. هم هست و هم نیست. آنان را که ریشه در خاکِ استوار دارند از طوفان هراسے نیست. جنگ مے آمد تا مردان ِ مرد را بیازماید. پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند! اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. زمان ما را با خود برده است اما این صدا جایے بیرون از دسترس زمان باقیست، و روزها یکے پس از دیگرے مے گذرند. بادِ زمان در این شهر زمینے مے وزد ،نه در آن شهر آسمانے که در کرانه ابدیت، بیرون از رهگذر باد وجود دارد . آن روزها مانده اند و باد زمان ما را با خود برده است ... حقیقت همین است ... . آن روزها زمین و آسمان به هم پیوسته بود و مردترین مردان ، از همین خاک بال در آسمانها مے گشودند. زمین عرصه ے ظهور یک حقیقت آسمانیست و جنگ بر پا شده بود تا آن حقیقت ظهور یابد. زندگے ادامه دارد و حقیقت جز در لحظاتے کوتاه ، نقاب از چهره بر نمے گیرد. شقایق ها پژمرده مے شوند اما عشق و زیبایے ماندگار است. زمان بادیست که به نخلستان آسیبے نمے رساند؛ غبار و خس و خاشاک را جابجا مے کند. از خود مے پرسیدم؛ کدام ماندگار تر است؟ کوچه و خیابانها؟ تصاویر؟ و یا آنچه در بطن این فضای روے داده است؟ دیدم که این همه جز بهانه اے براے وجود و ظهور آدمے بیش نیست ، همان سان که حجاب هاے ظلمت و نور نیز، بهانه ے تجلیه ے حقیقت اند. دیدم که جنگ برپا شده است که تا از این خاک دروازه اے به کربلا باز شود و مردترین مردان در حسرت قافله عشق نمانند. و چنین شد...