11/1/91
11:45 ص
خیلے وقت بود که راه افتاده بودم تصویرے مبهم از اطراف در نظرم بود. مے دانم که تنها قدم مے زدم و بسیار دور شده بودم آنقدر که دیگر خانه هاے آخرین دهات اطراف شهر را نیز نمے دیدم و نه صداے واق واق کردن سگان به گوش مے رسید. تصویر مبهم اطراف را با توجهم صاف نمودم. زمینهاے کشاورزے در امتداد جاده بساط گسترانیده بودند. باد که مے وزد دیگر خاک به پا نمے کند بلکه بوے خوشه هاے سبز گندم مشام هر حاضرے را نوازش مے دهد. همهمه جاے خود را به صداے پرندگاهے داده بود که با شوقے لایصف اطراف مزارع به طواف پرداخته بودند، جامه ے احرام بهارے بر تن نموده بودند، شوق تازه شدن و شوق بیدارے و تولد جوجه اے زیبا و هزار شوق دیگر. اینجا همه چیز با سایرین تناسب دارد حتے آن تک درختے که از خواب زمستانے بیدار نشده است نیز با دیگران هم صدا شده است و به سلام عابر خسته پاسخ مے دهد.
باد که مے وزد دیگر خاک به پا نمے کند. اینجا با وزش هر نسیمے صداے ترانه ے برگ ها و شاخه هاے جوان که شعر شکوفه هاے تازه را مے سرایند به همراه دارد.
باد که مے وزد دیگر خاک به پا نمے کند. اینجا با وزش هر نسیمے گرد گل ها پیغام زندگے مے افشاند. نسیم اینجا با گرد باد شهر تفاوت دارد. اینجا نه صداے پارس سگان دهات اطراف شهر به گوش مے رسد و نه همهمه ے عادات سخیف.
اینجا در امتداد جاده فرش رنگین طبیعت بساط خود را گسترانیده است و تنها قدم مے گذارم نه با تصویرے مبهم که شفاف و زلال چون امروز قرار ملاقات دارم. با یک چشمه یا یک زلال آبِ روان. پس باید زلال بود و زلال دید. موعد دیدار نزدیک است و من این راه را براے آن قدم به قدم طے مے کنم. موعد دیدار نزدیک است و این را صداے شُرشُر زلال آبِ روان مے گوید. آبے که صبر پاییز و زمستان او را چنین گوارا مے دارد. آبے که حیات است و راز جاودانگے. زلال آب روان مے داند که عابر خسته از راه را چگونه با طراوت سازد. کافیست صورتت را به صورت آب درآورے تا نوازشش این سرّ را به تو بیاموزد.
باد که مے وزد دیگر خاک به پا نمے کند. اینجا با وجود چشمه هر باد که مے وزد نسیمے روح انگیز و جان افزا مے شود و دیگر تنها تویے و چشمه ے زلال کوهسار.
6/1/91
12:1 ص
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
یادش بخیر زمانے که نوشتم از تفکرے که جرقه اش را در جاده اے بیابانے را در ذهنم به دست آوردم و نامش را جاده نهادم، یا از شیدایے که در وصف محبوب نگاشتم، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
مے دانم در اجمال و تفصیل سرگردانے، که این است مفصل یا که آن؟! فرقے هم دارد؟ من مے گویم نه، چون تو نمے خوانے حدیث مفصل از این مجمل چون نمے خواهے
سراب
شخصے بر دلش افتاد که بگوید "سراب"، گفتم زندگے حبابیست نه بر دریا که بر روے سراب، آن هم سرابے نه در بیدارے که در خواب، باز اگر خواستے تو حدیث مفصل بخوان از این مجمل
نوشتم تا بعد از مدتے نوشته باشم، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
زمان بادیست که مے وزد. هم هست و هم نیست. آنان را که ریشه در خاکِ استوار دارند از طوفان هراسے نیست. جنگ مے آمد تا مردان ِ مرد را بیازماید. پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند! اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. زمان ما را با خود برده است اما این صدا جایے بیرون از دسترس زمان باقیست، و روزها یکے پس از دیگرے مے گذرند. بادِ زمان در این شهر زمینے مے وزد ،نه در آن شهر آسمانے که در کرانه ابدیت، بیرون از رهگذر باد وجود دارد . آن روزها مانده اند و باد زمان ما را با خود برده است ... حقیقت همین است ... . آن روزها زمین و آسمان به هم پیوسته بود و مردترین مردان ، از همین خاک بال در آسمانها مے گشودند. زمین عرصه ے ظهور یک حقیقت آسمانیست و جنگ بر پا شده بود تا آن حقیقت ظهور یابد. زندگے ادامه دارد و حقیقت جز در لحظاتے کوتاه ، نقاب از چهره بر نمے گیرد. شقایق ها پژمرده مے شوند اما عشق و زیبایے ماندگار است. زمان بادیست که به نخلستان آسیبے نمے رساند؛ غبار و خس و خاشاک را جابجا مے کند. از خود مے پرسیدم؛ کدام ماندگار تر است؟ کوچه و خیابانها؟ تصاویر؟ و یا آنچه در بطن این فضای روے داده است؟ دیدم که این همه جز بهانه اے براے وجود و ظهور آدمے بیش نیست ، همان سان که حجاب هاے ظلمت و نور نیز، بهانه ے تجلیه ے حقیقت اند. دیدم که جنگ برپا شده است که تا از این خاک دروازه اے به کربلا باز شود و مردترین مردان در حسرت قافله عشق نمانند. و چنین شد...